تبليغاتX
..مرگ نامهء یک مرد مرده شور ..

..مرگ نامهء یک مرد مرده شور ..

..) سرگیجه (..

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 12:0  توسط یک زمینی   | 


 
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:51  توسط یک زمینی   | 

چپ و راست

ديگر دوام نخواهم آورد زير اين دستهاي زمخت مرده شور

 تا به كي مرا چپ و راست ميكند اين مرده شور چپ دست

ديگر از ارضا شدن دلم به استفراغ آمده از بس مرا دست به دست كرد اين پدرسگ از خدا نترس

 از اول عمرم تا آخره عمرم تا به حال اينقدر به زحمت ارضا نشده بودم كه حال شدم

 هي مرا خم و راست ميكند و دست به دست

 نميدانم از من چه ميخواهد اين مرده شور مرده پرست

 

  

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 18:53  توسط یک زمینی   | 

 

میگوید مرده را باید آهسته شست. چون ممکن است مرده بیدار شود.

 و ناراحت شود از این خشن شستن.

 

من میگویم مرده که شستن ندارد، مرده مرده است دیگر میشورید که چه شود؟

 

تمیز به آن دنیا رود؟ مگر آن دنیا آب ندارد که در این دنیا میشوریدش،

 

حتما کسی حوصلهء شستن اش را ندارد. یا شاید مرده شور ندارند؟

 

آخرش هم حرف من شد، نگفتم باید جای مرده شور، مرده خوار باشد تا مرده ها

 

شسته نشوند بلکه خورده شوند، تازه دراین صورت آب هم مصرف نمی شود.

 

از یک مرده شنیدم که میگفت : " یک مرده روی تخت دراز کشیده بود و منتظر مرده

 

شور بود تا بی آید و او را بشورد و لی هر چقدر منتظر شد نیامد اما خبر مرگش آمد،

 

خودش هم آمد. مرده بود، مرده شور مرده بود.

 

کسی که مرده ها را میشست حالا باید یکی آنرا میشست،

 

خیلی جالب بود تا حالا ندیده بودم، مرده شور مرده شور دیگری را بشورد.

 

آنهم بدون نوبت شسته شد. چون نوبت آن مرده بود.

 

آن مرده شور را شستن و بردن ولی آن مرده هنوز روی تخت دراز به دراز افتاده بود.

 

حقش را خوردن صدایش هم در نیامد بیچاره خیلی دلم برایش سوخت حتما خیلی

 

بیکس و غریب بوده آنمرده آنقدر آنجا ماندکه بویش در آمد و پوسید بوی گندش داشت من را خفه میکرد.

 

به استفراغ افتادم.

 

هرچه امسال خورده بودم از حلقم مثل فواره بیرون زد.

 

بوی گند استفراغم با بوی لاشهء آن مرده یکی شده بود.

 

و من را بیشتر به استفراغ می انداخت. دلم میخواست برایش کاری کنم یا حداقل آنرا

 

خودم بشورم ولی میترسم نتوانم آنرا خوب بشورم مرده شور ها مرده را چجوری میشورند؟

 

 لیف و کیسه هم میزنند یا نه فقط گربه شور میکنند،

 

دلم  را میزنم به دریا و میروم، لا اقل از بی کسی که نجاتش میدهم......ادامه دارد 

 

                         

                                                                 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:34  توسط یک زمینی   | 

گریهء کور

 

(من) را در قبر گذاشتتند، بدون هیچ خبری،

 

 حتی هیچ کس خبر نداشت که (من) بی خبرم،

 

خنده ام گرفت، نه از این بیخبری بلکه از گریهء باخبران،

 

دراین جمع هیچکس (من) را نمی شناخت، بجز خودم که خواب بودم،

 

ختم را خواندن، (من) را در قبر خواباندند و خاکها را رویم غلتاندند،

 

خاکها خواه و ناخواه از غلتیدن روی (من) خندان شدند،

 

( من) را گریه گرفت نه از ترس بلکه بخاطر خندانیدن

 

خاکهاکه اقلاً توانسته بودم خاکها را با مردن خود بخندانم.

 

 مدتی گذشت و دیگرهیچ خبری روی قبرم نبود، آن خبر دیگر بخاک سپرده شده بود.

 

حال بجای گریه روی قبرم فقط صدای خندهء خشک باد بود که میشنیدم .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:23  توسط یک زمینی   | 

ترس

 

روی صندلی نشسته بودیم، بدون هیچ حرکتی نه روشنائی بود و نه

 

تاریکی فضای اطاق آرام و خاکستری بود چشمانم خیره به یک گوشهء

 

اطاق نگاهش را تعقیب کردم به یک درز روی دیوار منتهی شد، نگاهش

 

بیشتر از آنچیزی که میدیدم عمق داشت، درز را روی دیوار بانگاهم

 

شکافتم، هیچ چیز نبود بجز تاریکی از خودم پرسیدم دراین درز دیوار

 

این دیوانه که این چنین خیره شده چی را میبیند، آرام و بی نفس گفت : "

 

مرگ را میبینم که چطور از ترس به تاریکی یک درز دیوار

پناه برده "

 

                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 13:54  توسط یک زمینی   | 

همیشه در شب چهره اش مثل شمع

آب میشد

من هم روشنی شمع را در چهره اش

نزدیک میکردم

تا آب شدنش را در شب با شمع ببینم

هر جمعه شب از سر شب تا نصف شب

چشمانش پر از اشک میشد

و شیفته یک شب پر از شمع میشد

برای اشک شب جمعه شبش

با شرم شعر میگفت

و چشمانش را

به شمع

خیره میکرد

تا ببیند شمع بیشتر اشک میریزد

تا صبح

یا

او

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:25  توسط یک زمینی   | 

نه میشود شمرد

زخم ها را

و نه میشود ترمیم

کرد آنها را

شاید بتوانم عمق

زخم ها را

کم کنم

اما

 

                                                 

                 جایشان باقی خواهد ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:48  توسط یک زمینی   | 

همه دروغ میگن به هم نمی دونم واسه چی

شاید به خاطر خود بزرگ کردنشونه

یا شایدم واسه راست گفتنشون دروغ میگن

نمیدونم شاید...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 21:41  توسط یک زمینی   | 

می خواهم وقت مردن از مرگم لذت ببرم

او را در آغوش بگیرم

با بوسه های مرگبارم او را آغشته به

شرم کنم

و پس از مدتی عشق بازی

آرام او را روی تخت مرده شور خانه

بخوابانم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 18:55  توسط یک زمینی   |